تبلیغات |
چكاوك | ||
|
باران قصیده واری غمناك آغاز كرده بود می خواند و باز می خواند بغض هزار ساله ی درونش را انگار می گشود اندوه زاست زاری خاموش! ناگفتنی است این همه غم؟! ناشنیدنی است! پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟ گفت:اگر تو نیز از اوج بنگری خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!
فریدون مشیری چه سود گر بگویمت
هما میرافشار
بگو به باران بباردامشب بشوید از رخ غبار این كوچه باغ ها را كه در زلالش سحربجوید زبی كران ها حضور ما را...
محمدرضا شفیعی كدكنی
فروغ فرخزاد 1)هنگامی که به دنیا می آیی همه می خندند در حالی که تو می گریی ، پس ای عزیز زندگیت را چنان بگذران که در روز مرگ در حالی که همه می گریند تو تنها کسی باشی که می خندی .
2)سرمایه های ماورایی هر دلی،حرفهایی ست که آن دل برای نگفتن دارد.
3)اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
4)به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
5)اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
6)اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری.
7)به زور می توان چیزی را گرفت اما به زور نمی توان آن را نگه داشت !
8)هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند، بدان گونه که احساسش می کنند هست.
9)برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.
10)خدایا من در کلبه حقیرانه خود کسی را دارم که تو در ارش کبریایی خود نداری منچون تویی را دارم وتو چون خود نداری.
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() نیمه شب بودو غمی تازه نفس ره خوابم زدو ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب ولرزان بود چهره ای سردو غم انگیز وسیاه گوییا مرده سرگردان بود شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند كسی نپرسید كجا رفت كه بود كه دمی چند در این جا گذراند این منم خسته درین كلبه تنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایه خویشم یا رب روح آواره من كیست كجاست کبوتر وآسمان بگذار سر به سینه من تا كه بشنوی (فریدون مشیری) خواب، بیدار گر چه با یادش، همه شب، تا سحر گاهان نیلی فام، بیدارم؛ گاهگاهی نیز، وقتی چشم بر هم می گذارم، خواب های روشنی دارم، عین هشیاری ! آنچنان روشن كه من در خواب، دم به دم با خویش می گویم كه : بیداری ست ، بیداری ست، بیداری ! *** اینك، اما در سحر گاهی، چنین از روشنی سرشار، پیش چشم این همه بیدار، آیا خواب می بینم ؟ این منم، همراه او ؟ بازو به بازو، مست مست از عشق، از امید ؟ روی راهی تار و پودش نور، از این سوی دریا، رفته تا دروازه خورشید ؟ *** ای زمان، ای آسمان، ای كوه، ای دریا ! خواب یا بیدار، جاودانی باد این رؤیای رنگینم !
(فریدون مشیری) در بلندیهای پرواز زمان در خواب و دریا قصه پرداز، خیالم در بلندی های پرواز، ز تلخی های پایان، می رسیدم به شیرین شگفتی های آغاز !
(فریدون مشیری) راز آب از دیار دریا، با مهر مادرانه، آهنگ خاك می كرد ! *** برگرد خاك میگشت گرد ملال او را از چهره پاك می كرد، *** از خاكیان، ندانم ساحل به او چه می گفت كان موج ناز پرورد، سر را به سنگ می زد خود را هلاك می كرد ! (فریدون مشیری) فریاد های خاموشی دریا، - صبور وسنگین - می خواند و می نوشت - "... من خواب نیستم ! خاموش اگر نشستم ، مرداب نیستم ! روزی كه برخروشم و زنجیر بگسلم روشن شود كه آتشم و آب نیستم !" (فریدون مشیری) دنبالک ها: شعری از فریدون مشیری،
مرگ در مرداب
لب دریا رسیدم تشنه، بی تاب، ز من بی تاب تر، جان و دل آب، مرا گفت : از تلاطم ها میاسای ! كه بد دردی است جان دادن به مرداب ! ***** (فریدون مشیری) |
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||